خرید بک لینک

خسته از این تعارض و تناقض های لابه لای چرخه روزمرگی مان....

اینها حتی نام شفاخانه هم به بیمارستان تغییر داده اند ...انگار این لفظ دردمان را بیشتر میکند..

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:0 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 23:47

هيچکس مطلقا نمیداند که در روز جزا آنگاه که اعضای بدن به اعتراف وا داشته میشوند..

در دعوای حقوقی بین دلی که «میخواست و مدیون ماند» و عقلی که «امتناع میکردو منطق پیشه» چه کسی پیروز خواهد شد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:18 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 23:47

لابه لای آلبوم عکس ها که میگردی با تلخی و شیرینی های زیادی روبرو میشی که کنج اون آلبوم غریب جا خوش کرده اند ،ای کاش بعد از گذر زمان ،کسی پیدا بشه که صفحه آلبوم ما هم ورق بزنه و یادش بخیری برایمان خرج کنه ،ای کاش خاطره خوب بشیم در ذهن های خوب ، نه قابی گنج این طاقچه خانه که گرد کهنسالی سر و رویش رو گرفته ..ای کاش،کسی از کوچه ما عبور کنه که بوی مهربانی تمام خشت و گل این کوچه را فرابگیره ،ای کاش کسی درب خانه را بکوبد و میهمان شود و ای کاش غم ها پر بکشند از پستوی خاطرات ما و ما دوباره زنده شویم...مرگ بر جنگ و نفرین بر نامهربانی ..H_m@nsouri + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 21:24 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 23:47

من نمیتوانم از تو انتظار داشته باشم که همیشه حالت خوب باشد ،روزی که حال من خوب است دلیلی ندارد حال تو هم خوب باشد ،چرا که من میدانم من و تو افرادی متفاوتیم ..چقدر رنج آور است برایم روزی که فکر میکنی من همیشه باید خوشحال باشم ،همیشه در اوج باشم و گریه ام نگیرد ..مگر میشود همیشه منو تو حالمان خوش باشد ،زندگی است دیگر ،پستی و بلندی دارد ،رنج دارد و من میدانم که زندگی سخت است ولی یک جورایی میگذرد ...بخشی از کتاب انبار مهمات - ح.منصوری + نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:53 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 2:24

من فکر نمیکنم زندگی به آسانی آب خوردن باشد ،چون من در روزمرگی هایم لابه لای حرف های خوشت اندکی شکسته ام ،من باور دارم که هیچ یک از ما یک روز را یکجور تجربه نمیکنیم ،پس نمیتوانیم هر دوی ما در خلق و خوی پایان یک روز به یک حالت خوشایند مشترکی دست یابیم.. بعضی وقت ها روزمرگی هایم که ورق میزنم دوس دارم که هرگز تمام نشود ،چرا که هر صفحه ای از روز که باز میکنم هم رنج دارد و هم درس..من باید بیاموزم که یک رنج را دوبار تکرار نکنم و از آن درس بگیرم ولی ماهیت رنج اولی را مجبورم به جان بخرم تا بیاموزم رنج ها را دوباره تکرار نکنم..انبارمهمات _ح منصوری + نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:53 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 2:24

زندگی با رفتارهای ما تغییر میکند ؛ نه با ادعاهای ما....

بجای حرف زدن عمل کنیم و بجای ادعا کردن فکر کنیم ...
H.mansouri

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:46 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 2:24

جادهای که انسانبرای خروج از غم و اندوهدر آن سفر میکندهرگز مستقیم نیست...روزهای خوب و روزهای بد وجود دارنداگر امروز یک روز بد است،مثل پیچ جاده، باید از آن عبور کردو به سلامت به مقصد رسید...#جوجو_مویز + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 20:54 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 19:05

یکی گفت : شب فرا رسیده
درحالی که دیگری می گفت :
صبح در راه است...
و من آهسته با خودم گفتم:
نگرش درست ، نیمی از موفقیت است ..و نگرش نادرست رنجی بی پایان ...
H.m@nsouri

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 20:59 توسط حسین منصوری  | 

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 19:05

u200d آلکسی تایمی چیست؟پدرم دلواپس آینده برادرم است!اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بخندند.برادرم نگران فشار کاری پدرم است!?اما حتی یکبار هم نشده خواستههایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرد اما حتی یکبار هم نشده که با من در مورد خوشبختیام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم با او به سینما بروم، باهم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.روانشناسان به این حالت *آلکسی تایمی* یعنی *فقر کلمات در بیان احساسات* میگویند.در فرهنگ ما این مریضی یک رسم مرسوم است! احساساتت را پنهان کن و نشان نده ... از یک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ میشود، از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم انگارکه لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگیمان بگوییم!تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررا دوست میداریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست داشتنمان را ابراز کنیم!ما آدمهای فقیری هستیم!البته فقیری که در کلماتش احساسات را پنهان میکند.آنقدر در بیان احساساتمان *آلکسیتایمیک* (فقیر در بیان احساسات و ابراز علاقه) هستیم که صبر میکنیم تا وقتی عزیزی از دست رفت، آنوقت تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و با هم قدم بزنند.از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به ی

برچسب: نویسنده: نیما موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 19:05

صفحه بندی